۱۳۹۶ بهمن ۳۰, دوشنبه

ترس | اصطکاک | سیلاب



رسانه(شبکه)های اجتماعی در حذف سازمان‌های سلسله مراتبی مهارت دارند اما بدون همچو سازمان‌هایی کنش‌گری دموکراتیک اینترنتی ممکن است جرقه‌ای زودگذر باشد که گرما و درخششی دارد ولی خیلی زود تمام می‌شود و تاثیر ماندگاری ندارد. در عین حال حکومت‌های اقتدارگرا هم می‌توانند از اینترنت در جهت خنثا کردن پتانسیل تغییر بلندمدت استفاده کنند.

سه ابزاری که حکومت‌های اقتدارگرا با استفاده از آنها تهدید علیه خود را در رسانه‌های اجتماعی عقب می‌رانند عبارتند از:

سانسور بازدارنده: در این روش کسانی که برنامه‌های آنلاین اعتراضی (علیه نابرابری و فساد) دارند، ترسانده می‌شوند و فعالیت‌شان محدود می‌شود. قدرت ردیابی دیجیتال اینترنت وقتی در دست حکومت‌هاست، شناسایی و دستگیری دشمنان حکومت آسان می‌شود.

سانسور تاخیرآفرین: به دلیل گستردگی استفاده از اینترنت، هزینه‌های سرکوب به شکل سنتی بیشتر از آنی است که حکومت‌های اقتدارگرا استطاعتش را داشته باشند؛ به این ترتیب شگرد «اصطکاک» طراحی می‌شود؛ کاستن از سرعت اینترنت، قطع و وصل‌های مکرر، حذف پست‌ها از رسانه‌های اجتماعی، دستکاری الگوریتمی نتایج جستجو در موتورهای جستجو برای دفن کردن اطلاعات ناخوشایند حاکمان اقتدارگرا. در این شگرد، کاربران شاید حتی ندانند هدف چنین سانسوری قرار گرفته‌اند.

سانسور پرت‌کننده حواس: در این شگرد (موسوم به «سیلاب»)، اطلاعات و اخبار مخالفان رژیم، زیر انبوه اطلاعات دلخواه رژیم دفن می‌شود. مثلا حکومت‌های اقتدارگرا می‌توانند به بعضی کاربران رسانه‌های اجتماعی پول بدهند تا در زمان معین، پیام‌های خاصی را منتشر کنند، مخالفان را تحقیر و بی‌اعتبار و به این ترتیب، حواس مردم را پرت کنند.


* برگرفته از «خدمت و خیانت رسانه‌های اجتماعی» - مجله اندیشه‌پویا، شماره 47، صفحه 29 و 30

۱۳۹۶ بهمن ۲۸, شنبه

⚫️ کتابی برای فهمیدن




📚 هولوکاست؛ پیگرد و کشتار یهودیان
▪️ تاریخ آلمان در قرن بیستم
▪️ نوشته الکساندر براکل | ترجمه مهدی تدینی
▪️ نشر ثالث | 254 صفحه | 25 هزار تومان



کتاب «هولوکاست؛ پیگرد و کشتار یهودیان» بی‌تردید یک کتاب مفید برای علاقمندان تاریخ و دانستن بیشتر از یکی از صفحات خونین آن، یعنی  کشتار نظام‌مند یهودیان (از مرد و زن و کوک و پیر) توسط نازی‌ها (ناسیونال‌سوسیالیست‌های آلمان به رهبری هیتلر) است.

نویسنده به ریشه‌های تاریخی دشمنی با یهودیت و یهودیان توسط مسیحیان پرداخته و گاه جزییاتی بسیار تکان‌دهنده از دامنه خشونت نازی‌ها علیه یهودیان در جریان جنگ دوم جهانی، به جرم آن‌چه بودند و نه آن‌چه کرده بودند، به دست می‌دهد.

یهودیان به واقعه نابودی و کشتار هم‌مسلکان خود «شوآه» می‌گویند؛ در عبری به معنی «فاجعه». نویسنده یادآوری می‌کند که «هولوکاست» تعبیر مناسبی نیست و حتی نامحترمانه است؛ هولوکاست یک واژه یونانی است؛ نوعی قربانی کردن در آتش به نشانه‌ی ادای احترام ویژه به پیشگاه خداوند (حیوان قربانی به طور کامل در آتش سوزانده می‌شود) با این حال «هولوکاست» چنان از دهه 70 میلادی همه‌گیر شده که اینجا دیگر نمی‌توان در به کارگیری آن تردید کرد.

در کتاب می‌خوانیم که مسیح و حواریون او، یهودی بودند اما از زمانی که تعلق به یهودیت، دیگر به عنوان شرط ادای غسل تعمید تلقی نشد، میان یهودیت و مسیحیت جدایی افتاد. به گمان بسیاری از مسیحیان، خودداری یهودیان از ایمان‌آوردن به مسیح تنها به سبب کوردلی‌شان قابل درک بود و سرانجام همین یهودیان، از سر بی‌بصیرتی باعث مرگ مسیح شدند.

این کتاب به آزار یهودیان در دوره جنگ‌های صلیبی اشاره می‌کند و حتی یادآوری می‌کند که وقتی در میانه قرن 14 میلادی، یک‌سوم جمعیت امپراتوری مقدس روم به دلیل طاعون از بین رفتند، این یهودیان بودند که به آلوده کردن چاه‌های آب متهم و به خاطر همین  اتهام، بسیاری از آنها کشته شدند. نویسنده همچنین به دلایل اقتصادی تقابل مسیحیان و یهودیان نیز اشاره دارد؛ جایی که مسیحیان از گرفتن بهره منع بودند و یهودیان نه و همین باعث شده بود یهودیان، وام‌دهنده‌های بزرگ و متمولی شوند  هر چند به مرورِ، مسیحیان بیشتری آن منع شرعی را نادیده گرفتند. در این کتاب از احیا و ابطال مکرر حقوق مدنی یهودیان در کشورهای مختلف اروپایی می‌خوانیم و از بهبود و وخیم‌شدن جایگاه شهروندی یهودیان در دوره‌های مختلف، از حبس و حصرشان در گتوها تا «علمی‌سازی یهودی‌ستیزی».

فاجعه اما از بعد از جنگ جهانی اول و از آلمان شروع می‌شود؛ آلمانی‌های شکست‌خورده دنبال مقصرند و یهودیان را متهم می‌کنند که از قِبل جنگ ثروت اندوخته‌اند و از خدمت در جبهه طفره رفته‌اند؛ اتهامی نادرست که در فضای بعد از جنگ، از گسترده شدن تضادهای اجتماعی جان می‌گیرد و گروه‌های یهودی‌ستیز بر آن دامن می‌زنند. یهودیان حتی متهم می‌شوند که کمونیسم را ابداع  کرده‌اند!

نازی‌ها از 1932 قدرت را قبضه و بلافاصله آزار و سپس کشتار یهودیان را، تا 15 سال بعد، آغاز می‌کنند؛ از منع مردم از خرید از فروشگاه‌‌های یهودیان، تا محروم‌کردن پیاپی آنان از حقوق شهروندی (از اشتغال تا تحصیل)، تا مهاجرت اجباری و جمع‌کردن‌شان در گتوهای محصور و تا مصادره گسترده اموال. پس از حمله به لهستان، یهودی‌های کشور اشغال شده نیز زندانی و شکنجه می‌شوند و این‌همه در بی‌اعتنایی یا بی‌خبری کشورهای دیگر. کشتار وسیع اما از بعد از حمله به شوروی آغاز می‌شود. ساخت ارودگاه‌های مرگ، جمع‌آوری یهودیان، گرسنگی و تشنگی دادن و یا تیرباران و به‌دار آویختن و کشتن‌شان در اتاق‌های گاز و پول ساختن از جنازه و استخوان‌هایشان حتی! ... توصیفات و شمار قربانیان واقعا دهشتناک و دل‌خراش است.

اسرای جنگی شوروی، بعد از یهودیان دومین گروه بزرگ قربانیان نازی‌ها هستند: در اکتبر 1941 (آبان 1320) 10هزار اسیر جنگی در آشوویتس بودند، 4 ماه بعد 2 هزار نفر باقی بودند و یک سال بعد فقط: 186 نفر! از فرط شرایط مهلک اردوگاه.

دولت وقت رومانی در یهودی‌کشی بیشترین و دولت فنلاند کم‌ترین همکاری را با نازی‌ها داشتند؛ موسولینی همکاری قابل توجهی نداشت و فقط در مقطعی به صورت محدود علیه یهودیان به نفع ایدولوژی نازی‌ها اقدام کرد. همیاری دلسوزانه مردم ایتالیا با هم‌وطنان یهودی‌شان باعث شد، 80 درصد یهودیان ایتالیا از مرگ نجات پیدا کنند.

این کتاب همچنین به بررسی رفتار مردم (وقت) آلمان در مواجهه با این جنایات نیز پرداخته است.

خواندن این کتاب، مفید و چه بسا ضروری‌است؛ فهمیدن اینکه چطور با خارج کردن گروهی از انسان‌ها از شأن انسانی‌شان، می‌توان به راحتی، و با بی‌رحمی تمام، کمر به نابودی‌شان بست؛ راهی  که همچنان رهرو دارد و جان‌های بسیاری را به راحتی بر باد فنا می‌دهد.


پ.ن:عکس روی جلد، یک عکس واقعی است که لباس دخترکی در آن، ظاهرا با استناد به صحنه‌ای تکان‌دهنده از فیلم فهرست شیندلر، سرخ شده است.



«این فرصت شاید در هر قرن یک‌بار هم پیش نیاید»






صلاح عمر العلی، 81 سال قبل، در تکریت عراق به دنیا آمد. او در بیست سالگی به حزب بعث عراق پیوست. صلاح عمر العلی سابقه عضویت در شورای رهبری حزب بعث عراق و «شورای رهبری انقلاب» (بالاترین نهاد این کشور پس از کودتا)،  سفارت کشورهای اسکاندیناوی و اسپانیا و بعد از آن نمایندگی دائم عراق در سازمان ملل متحد را با خود دارد. وی تا اردیبهشت 1361 در همین سمت (در سازمان ملل) بود و در این تاریخ در اعتراض به جنگ ایران و عراق استعفا کرد و تبدیل به یکی از مخالفان رژیم صدام شد.

کتاب «زیر پوست جنگ» به نقل از شبکه الجزیره، خاطره‌ای از وی منتشر کرده که قابل توجه است.

دو ماه بعد از تصدی پست ریاست جمهوری توسط صدام حسین، وی در شهریور 1358 در نشست جنبش عدم تعهد که در هاوانا برگزار شد، شرکت و در مقر محل اقامتش از وزیر امور خارجه وقت ایران، دکتر ابراهیم یزدی، استقبال کرد.

ماجرا از آن جا شروع می‌شود که نمایندگی ایران در سازمان ملل به صلاح عمر العلی اعلام می‌کند که دکتر ابراهیم یزدی (وزیر خارجه ی وقت ایران) مایل است صدام حسین را ببیند. او درخواست را به وزیر خارجه ی وقت عراق (سعدون حمادی) منتقل می‌کند. سعدون حمادی نمی‌پذیرد که این موضوع را به صدام بگوید. سفیر عراق در سازمان ملل نمی‌تواند او را مجاب کند و در نتیجه شخصا این درخواست را به صدام منتقل می‌کند. صدام هم بعد از مدتی تردید می‌پذیرد که با ابراهیم یزدی ملاقات کند. سفیر در حمایت از این دیدار به صدام می‌گوید: «پیشنهاد از طرف ایران بوده و ما دو کشور همسایه ایم و دلیلی ندارد که با ایران مشکل داشته باشیم، ایران کشور همسایه ی ماست.»

و ادامه ماجرا از زبان سفیر وقت عراق در سازمان ملل:

صدام پذیرفت و گفت بعد از پایان جلسه ی کنفرانس به وزیر خارجه ی ایران بگو من در همان منزلی که در آن ساکنم پذیرای او خواهم بود. دکتر ابراهیم یزدی هم آمد و من از درب ورودی به استقبالش رفتم. به صدام سلام کرد و خودمان تنها نشستیم، صدام حسین و ابراهیم یزدی و من هم بودم. بحث پیرامون مشکلات موجود بین دو کشور شروع شد و بحث دیپلماتیکِ صد در صد مثبتی بین دو طرف صورت گرفت، صد در صد مثبت. ابراهیم یزدی حقیقتا این تصویر را در ذهن من از خود به جا گذاشت که انسانی است که بسیار بسیار تمایل دارد این بحران خاتمه یابد. حقیقتا ممتاز بود. صریحا می گویم، برداشت من از خلال صحبت مستمر با دکتر ابراهیم یزدی این بود که او بالاترین حد تلاش را صورت می داد که بحران بین عراق و ایران خاتمه یابد. البته اگر بخواهم منصفانه بگویم صدام حسین هم در آن جلسه صحبتش مثبت بود، و با دیپلماسیِ عالی بحث می کرد و عکس العمل مثبت به حرف های ابراهیم یزدی نشان می‌داد تا جایی که پیش از خاتمه ی جلسه توافق کردند که تبادل هیئت های دیپلماتیک را آغاز کنند ... جلسه در این حد تمام شد. من هم ابراهیم یزدی را تا درب خروجی همراهی و با او خداحافظی کردم. هنوز خاطرم هست که او نوعی قدردانی بزرگ نسبت به نقشی که من ایفا کرده بودم حس می کرد. با گرمی تمام با من معانقه و خداحافظی و بسیار از من تشکر کرد. شدیدا ممنون بود. برگشتم پیش صدام و دیدم که منتظر من بوده. مرا با خود به بیرون سالن برد ... صدام رو کرد به من و گفت: «به چه فکر می کنی صلاح؟ خیلی رفته ای در فکر.» گفتم: «راستش من هنوز در جو دیدارم و خیلی خیلی خوشحال و خرسندم. راستش من الان خیلی خوشبینم که این بحران بین دو کشور ان شاء‌الله به زودی تمام خواهد شد. خصوصا که این مسئله الان در اختیار خود تو به عنوان رئیس حکومت قرار گرفته نه در اختیار یک کارمند یا کس دیگر یا یک وزیر و اینها. این صحبت هایی که بین شما با روح مثبت و سازنده صوت گرفت را دیدم و خیلی خوشبین و خوشحالم.» (...) صدام حسین سکوت کرد و هیچ چیز نگفت. ابدا حرفی نزد. بعد از چند لحظه رو کرد به من و گفت: «صلاح، چند سال است در زمینه ی دیپلماتیک فعالیت می کنی؟» گفتم حدود ده سال. بعد چیزی گفت که غافلگیرم کرد. گفت: «صلاح، این دیپلماسی خرابت نکرده  است؟» (...) گفت: «انتظار داری بگویم خراب نیستی؟ درحالی‌که داری اینطور [درباره ایران] حرف می زنی.» اینجا بود که حس سرخوردگی کردم. گفت: «کدام صلح؟ کدام حل مشکل بین ما و ایران؟ صلاح، این فرصت شاید در هر قرن یکبار هم پیش نیاید. آنها اهواز را از ما گرفتند، شط العرب (اروندرود) را از ما گرفتند، به ما تعدی کردند، تهدیدمان می کنند، انقلابشان را به کشور ما صادر می کنند. الان ما فرصت مناسب داریم. آنها فروپاشیده اند، ارتششان تکه‌پاره است، نیروهایشان پراکنده شده، بین خودشان درگیرند، برخی‌ها برخی دیگر را می کشند، فلذا ما الان فرصتی تاریخی در اختیار داریم که همه ی حقوق‌مان را بازگردانیم. و این را به تو می گویم، خودت را به عنوان نماینده ی عراق در سازمان ملل آماده کن. من می خواهم بروم و به آنها ضربتی بزنم که همه ی کره  ‌ی زمین صدایش را بشنوند و همه ی حقوق‌مان را به صورت کامل بازپس بگیرم.»

یک سال بعد از این ماجرا (کمتر از 2 سال بعد از پیروزی انقلاب و براندازی شاه)، جنگ 8 ساله آغاز شد.

۱۳۹۶ بهمن ۲۷, جمعه

بزرگداشت بود؟




دیروز عصر، کنگره بزرگداشت مرحوم هاشمی رفسنجانی در زنجان برگزار شد. طبق اعلام، این کنگره نخستین کنگره استانی از نوع خود بعد از برگزاری نخستین کنگره در تهران (19 دی ماه گذشته) و مجری آن در زنجان، دفتر استانی حزب کارگزاران بود. تصور از «کنگره» (در مقابل مراسم‌های معمول بزرگداشت)، بالا بودن وزن و سطح سخنرانی‌ها و ارائه مقالاتی مبتنی بر پژوهش‌ و یافته‌های محققان است اما آنچه رخ داد، یک دورهمی خسته‌کننده بود با سخنرانی‌هایی که مضامینی تکراری داشتند (در دایره بسته هاشمی خیلی زحمت کشید، به هاشمی خیلی جفا شد، تشییع جنازه آن‌مرحوم نشان داد مردم او را خیلی دوست داشتند و هاشمی باید شناسانده شود) و در نهایت توزیع یادمان کنگره بین یاسر هاشمی، سخنران، استاندار، معاون استاندار، فرماندار و رییس شورای شهر که تنها امیدهای «دولتی» نبودن این «کنگره‌نما» را نیز بر باد داد!

مراسم با بیش از یک ساعت تاخیر آغاز شد، سالن 900 نفری پر نشده بود و بعد از هر سخنرانی، جمعی سالن را ترک می‌کردند، مجریِ کم‌سواد یا شاید رند(!)، بارها (و البته صرفا در ابتدای اجرا) از مرحوم هاشمی با عنوان «آیت‌الله العظمی» یاد کرد، دبیر کنگره، امام جمعه، استاندار، یاسر هاشمی، مجید انصاری و محسن غرویان سخنرانی کردند؛ مجید انصاری (عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام) که به دلیل آنچه «ضیق» وقت خواند، اعلام کرد سخنرانیِ آماده شده‌ی خود را کنار می‌گذارد، «50 دقیقه» و تا دقایقی قبل از حرکت قطار و بازگشت‌اش به تهران، یک‌ریز حرف زد که پیشنهاد ساخت فیلم سینمایی از زندگی مرحوم رفسنجانی، احتمالا تنها حرف تازه آن بود، خوشبختانه استاندار زنجان بسیار کوتاه سخن گفت و متاسفانه آیت‌الله محسن غرویان، در حد و اندازه دانایی و سوادی که از او سراغ داریم، حرفی برای گفتن نداشت و عجیب این که اعلام کرد آنچه می‌گوید مضمون آن چیزهایی است که قبل از اذان نمازصبح سه‌شنبه گذشته به ذهن او، درباره مرحوم هاشمی، جاری شده!

به عنوان دوستدار و یک علاقمند به مرحوم آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، ادامه برگزاری چنین ِ این‌چنین مراسم‌هایی را موجب تخفیف شأن آن فقید و صرفا مجالی برای خودنمایی‌های ویرانگر سیاسی باغرض‌های مشکوک می‌دانم. سخن نه این است که در چنین مراسمی، باب نقد و انتقاد (حتی عالمانه و درستِ) مرحوم رفسنجانی باز شود (که اگر باز شود البته بر غنای آن و بر استقبال از آن خواهد افزود) بلکه خواهش این است لااقل مجریان و سخنرانان طرحی نو دراندازند، تلاش کنند یا حرفی نو بزنند، یا حرفی قدیمی را از زاویه‌ای نو تبیین کنند و تا می‌توانند پای محققان، استادان دانشگاه‌های استان و تاریخ‌نگاران مستقل را به کنگره باز کنند.

اگر نقطه درخشان زندگی هاشمی‌رفسنجانی این بود که هیچ‌گاه از در معرض رای مردم قرار گرفتن نهراسید، وارثان آن مرحوم، یادواره‌های او را، تهی از «مردم» نخواهند.